موشکی خواهم ساخت!
خواهم انداخت هوا!
دور خواهم شد از این خاک فقیر
که در آن هیچ کسی نیست که بی زور کتک
صبح بیدار شود!
موشک از سوخت تهی!
ودلم می خواهد بروم بالاتر
ودلم می خواهد حرف جدید
ی باشم !
همچنان خواهم راند.
..
نه به پیران
، دل خواهم بست
نه جوان ها
که به بی غیرتی هم معتادند
دور از اینجا شهریست!
که در آن چهره زن حق تجلی دارد!
چشم ها تشنه چرخیدن نیست !
وبرادر، خواهر در عمل هست نه بر روی زبان!
عقل هر کودک قنداقی شان قد عقل من و توست!
مردم از عادت ول کن به درک
قفل بر فکر و زبان ها نزدند!
تیتر جنجالی فردا صبح است!
بر تن آزادی بختکی افتاده است!
دور از اینجا شهریست!
که در آن آب به اندازه
خشم جنگ ستیزان هست!
شاعران پول به اندازه فردا دارند!
وصدای
فریادشان مثل شب کوتاه است!
دور از اینجا شهریست
موشکی باید ساخت!
...