حکایت آهنگر و مسگر را به زبان ها و شرح حال های مختلف زیاد شنیده ایم، امروز حکایت جدیدی از داستان سر زدن مسگر را برای دوستان و فارغ التحصیلان هم دانشگاهی خودم بیان می کنم تا شاید بیان این تجربه باعث آگاهی و پیشگیری از شکستن کاسه کوزه ها بر سرِ مسگرهای بی گناه زمان شود.


قصه پر غصه ما از آنجا شروع شد که برای کسب علم کیلومتر ها از شهر خود دور افتادم که بیانش سهل و عملش جان فرساست ،  دیدنی ها و تجارب در دیار غربت فراوان است فقط یک کاوشگر قهار می طلبد که از این معدن ، طلا را برداشت کند؛ همیشه و همه جا تا بوی طلا و اسم طلا می آمده دست و پاها شل می شد، این بار دست و پای من هم شل شد و عزمم را جزم کرده تا بمانم، این قصه که سر درازی هم دارد، طولانی و کمی پر دست اندازست؛ آن بخش از داستان که می خواهم تعریف کنم خاطره ای در ساختمانی دو طبقه است که به آن دانشگاه می گفتیم، دانشگاه کوچک ما معماری خاصی نداشت که بخواهم تعریفش کنم از در که وارد می شدیم، پس از گذر از نگهبانی فوری به پله می رسیدیم، پله ها را که بالا می رفتیم، مستقیم کمی مایل به چپ در انتهای راهرو دو تا اتاق بود، کل ماجرا هم در همین دو اتاق اتفاق افتاد ، اتاق اول جایی بود  که برای گرفتن کارت ورود به جلسه ترم آخر باید به آن مراجعه می کردیم و من هم برای گرفتن کارت ورود به جلسه به آن جا مراجعه کردم، بعد از عنوان تقاضایم به من گفتند در ترم های گذشته کتابی گرفته و پس نداده ام که روحم از این ماجرا بیخبر بود ، ابتدا عصبانی شدم، زیرا وقتی منکر شدم حرفم را باور نکردند، می دانم که به هر حال عصبانیتم نا به جا بوده و مشکل من را هم حل نکرد؛ به اتاق مجاور رفتم، و با مسئول پر مسئولیت آن اتاق صحبت کردم و فایده ای هم نداشت، ایشان نیز حرف مرا باور نکردند و من دلیلی برای اثبات حرف خویش نداشتم ، در نهایت برای ختم غائله عنوان کردم ، حاضرم این کتاب را بخرم و به کتابخانه هدیه کنم ولی ایشان قبول نکرده و گفتند:"با مسئول کتابخانه صحبت کنید"، مسئول کتابخانه دختری بود مهربان ولی فوق العاده بی مسئولیت و نادان به کار خود، او از دوستان هم خوابگاهی ام بود و این پست را هم می دانم از روی مهربانی قبول کرده بودند تا درِ بستهی کتابخانه باز گردد و دوستان بتوانند از کتابخانه استفاده کنند، او گفت:" من صحبت می کنم و مشکل حل می شود" و همین طور هم شد هرچند من در جریان صحبت های او نبودم ولی فردای آن روز کارت ورود به جلسه خود را گرفتم و به من گفته شد دیگر مشکلی نیست، آتش غائله فرو نشست و من شاد و سرخوش از اینکه از اتهام تبرئه شدم موضوع را به فراموشی سپردم تا روزی که برای انجام کارهای اولیه آماده شدن مدرک به همان اتاق اول مراجعه کردم، چشم هیچ کس روز بد نبیند، از گفتن ماجرای فرم تسویه حساب و انتظار هشت ساعته ام برای رسیدن به یک فرم می گذرم، البته ناشکری نمی کنم و خدا را شکر می کنم که هشت ساعت بیشتر طول نکشید، مرحله آخر تسویه حساب گرفتن امضا از اتاق اول بود که باری دیگر با تهمت امانت گرفتن کتاب و پس ندادن مواجه شدم، اسم من در دفترهای خطی کتابخانه بود ولی کارت کتابخانه و رسیدِ گرفتن کتاب از کتابخانه موجود نبود، ناراحت بودم چون تمامی دوستان و آشنایانم از حساسیت من بر روی امانت، مخصوصا کتاب باخبرند، برای حلِ مشکل و خاتمه پیدا کردن کارهای اداری و بازگشت به شهر و دیارِخود حاضر شدم کتاب را بخرم ولی در هیچ کدام از کتاب فروشی های آن شهر کتاب موجود نبود، وقتی به دانشگاه برگشتم تمامی مسئولین رفته بودند کادر اداری دیگر تعطیل شده بود، دست از پا درازتر نزد یکی از دوستانم که در آن شهر سقفی داشت رفتم، آن شب سعی کردم آرام شوم و روحیه خود را حفظ کنم . فردای آن روز با همان مسئول اصلی دانشگاه صحبت کردم ، اتفاقا رئیس دانشگاه هم آنجا بود و شاهد و شنونده بر کل ماجرا، آنها باری دیگر کتابخانه و اسناد خود را گشتند و من باری دیگر در جستجوی کتاب به کتاب فروشی ها سر زدم ولی بی فایده بود با خود گفتم حتما اگر پیشنهاد دهم پول کتاب یا کتابی با عنوان مشابه تحویل دهم یا حداقل تعهد دهم و کتاب را در زمانی دیگر بیاورم قبول می کنند، "دلِ خوش سیری چند" به مرکز برگشتم و به من گفته شد به تهران رفته و کتاب را از زیر سنگ پیدا کرده و بازگردانم، کتابی که رنگش را هم تا به حال ندیده بودم، آنها حتی قبول نکردند من تعهد دهم کارهایم را که این همه راه آمده ام انجام دهم و بعد کتاب را بفرستم، پدرم تلفنی صحبت کرد ولی منطق تنها چیزی است که فردی تا به جایگاهی می رسد قبول نمی کند، ثابت کردن بزرگی جایگاه مساله مهمی بوده و هست. برایم سنگین بود در محیطی دانشگاهی و فرهنگی یکی از پر مسئولیت ترین افراد مرکز که بارها ادعای این که همه دانشجویان را می شناسد را از او شنیده بودم در جواب پیشنهادهای من بگوید:" من از کجا بدانم شما راست می گویید، شاید شما دروغ بگویید" احساس کردم تهمت دومی هم به من زده شد دیگر راضی به خرید کتاب نبودم بار دیگر عصبانی شدم و گفتم چرا همان بار اول محکم نگفتید تا دراین مدت بتوانم کتاب را بخرم و امروز برای انجام کارهای فارق التحصیلی با مشکل مواجه نشوم، گفتند: "ما به شما گفته بودیم، موقع گرفتن مدرک با مشکل مواجه می شوید" با خود گفتم: فردی که به راحتی دروغ می گوید طبیعی است که مرا باور نکرده و مرا هم دروغگو ببیند، از شدت ناراحتی گفتم: پس شما.... دروغ...! و از آنجا خارج شدم، رئیس دانشگاه شاهد ماجرا و خاموش بود، و نگاه های من که ملتمسانه خواهش می کرد که ایشان قضاوت و مدیریت کند فایده ای نداشت. مجبور شدم به یکی از آشنایان ساکن آن شهرِ خود زنگ زده تا حمایتم را به عهده بگیرد ، ایشان آمد و من دیگر دخالت نکرده، مشکل با گرفتن کتاب با عنوان مشابه طی مراحلی حل شد، موقع تحویل کتاب همان مسئول به من گفت:" من این کتاب را از طرف شما هدیه می کنم به دانشگاه" از حرفش خنده ام گرفت، ایشان ادامه دادند"من در تهران آشنا زیاد دارم من کسانی را می شناسم که نادرترین جزوات و کتاب ها را برایم تهیه می کنند، حتما می پرسم اگر قیمت اصل کتاب با این خیلی فرق داشت زمان گرفتن اصل مدرک..." و باقی حرفش را چون با خنده گفت متوجه نشدم، هیچ کس آن روز درک نکرد ناراحتی من تهمتی است که زده شد نه مادیات،  مساله ی مهمتر که در پایان کار آن روز متعجبم کرد صحبت رئیس دانشگاه بود که فرمود:" من نمی دانم چرا اسم شما در دفتر ثبت شده ولی ماجرای این کتاب را بچه ها برای من فاش کرده اند؛ گروهی از دانشجویان برای کنفرانس خود این کتاب را گرفتند و هر تکه ی آن را جدا کرده و کنفرانس دادند و کتاب پاره را دور انداخته اند..." ایشان همچنین مرا به خونسردی و آرامش دعوت کردند...!!! و من عاجز از بیان هر کلامی بودم...

من این داستان را تعریف نکرده ام که یک از مشکلات تکراری را بیان کنم، همه ما فارغ التحصیل می شویم و روزی در  جایگاه های مختلف اجتماعی قرار می گیریم و خدمتگزار جامعه خود می شویم پس سعی کنیم در فردای خود شعار:

          بنی  آدم  اعضای یکدیگرند                         که درآفرینش ز یک گوهرند

          چو عضوی به درد آورد روزگار                   دگر عضوها  را نماند  قرار

 را فراموش نکنیم؛ و همچنین یادمان باشد آدمی را آدمیت لازم است.

در ضمن باقی افراد که به دلیل بی مسئولیتی کتابدار خود توبیخ شده اند نیز هوشیار باشند و پیگیری کنند.